تبليغاتX
دست نوشته های یک پزشک سياوش كاويان

دست نوشته های یک پزشک سياوش كاويان

بشقاب

ــــــــــ

در لغت بشقاب یا پشقاب ظرف غذا خوری پهن ، گرد و کم عمقی را گویند ،که در آن غذا ریزند و سر سفره آورند و میل کنند و گاهی دوری هم گفته میشود.چنانکه شاعر بشقابی مراتب سپاس و قدر دانی خودرا از کسان و مسئولان مملکتی که زحمت کشیده وپول نفت را بر سر سفره مردم آورده اند چنین ابراز داشته:

              نفت تو بشقاب ، پول تو دوری                      ما که خوبیم ، تو چطوری؟؟!!

و اما این بشقاب ساده، در طی قرون و اعصار تغییراتی عمده پیدا کرده ، که مرکز تحقیقات ما ، بطور مختصرآنها را بر رسی و نتایج را جهت اطلاع عموم منتشر کرده است.

از جمله اینکه بشقاب گاهی از حالت ساده و معمولی خود خارج شده و به صورت بشقاب پرنده ، آنتن های بشقاب دار و یا بشقاب های آنتن دار در آمده است.

در مورد بشقاب پرنده ، خود بشقاب های معمولی گاهی سر سفره های سور چرانی ، همراه با پرنده بریان داخل آن به پرواز در می آیند و از یک سر سفره به سمت اون سر سفره که بزرگان و ریش سفیدان و مفت خور های حرفه ای نشسته اند پرواز میکند و در یک چشم بر هم زدن بشقاب از پرنده خالی میشود  و یا گاهی هم اگر پرنده خوب پخته نشده باشد ، حین ور رفتن حاج آقا به آن ، پرنده و بشقاب آن از سر سفره به هوا پرواز میکنند و به گو شه ای پرت میشوند.علاوه بر این انواع بشقاب های پرنده داخلی و خود مانی ،ساکنان کرات دیگر هم بشقاب های پرنده ای ساخته اند که هر از گاه آنها رابه سمت زمین میفرستند ، تا بلکه اطلاعاتی از این کره خاکی کسب و به عالم افلاکی انتقال دهند .اما این بشقاب های پرنده به دلیل آلودگی هوای زمین و ترس از انرژی هسته ای ما!،هیچوقت نتوانسته اند از اون بالا بالا ها پائین تر بیایند و از همان جا نظاره گر فجایع و جنایات خاکیان در گوشه و کنار دنیا بوده و مراتب نفرت و انزجار خودرا از آدمیان به مقامات بلند پایه کرات آسمانی اطلاع داده اند و ساکنان آن کرات را از هر گونه تماس با خاکیان بر حذر داشته اند و البته دیدن این بشقاب های پرنده هر بار سوژه خوبی هم برای وسائل ارتباط جمعی بوده که مدتی سر خلق خدارا شیره بمالند و تا میتوانند طبق معمول دروغ به خورد آنها بدهند.

واما در سنوات اخیر و با پیدایش ماهواره و تلویزیون های ماهواره ای استفاده دیگری هم از بشقاب معمول و متداول شده بطوریکه آنتن های بشقاب دار به کمک فکر و نبوغ بشر بوجود آمده و امروز هر کسی میتواند در گوشه و کنار جهان از هر آنچه در این کره خاکی میگذرد با خبر شود و چون این اخبار و گزارشات و تفسیر و تحلیل ها برای بعضی دولت ها که هر کار میکنند میگویند به کسی مربوط نیست ، خوش آیند نمیباشد ، آنها هم متقابلا به پخش پارازیت روی صدا و تصویر این آنتن های بشقابی و شبکه های مربوطه همت گماشته اند و وقتی هم محققان و دانشمندان از خطرات سرطان زائی این امواج پارازیت، برای مردم بی گناه صحبت میکنند و مسئولین را از این کار بر حذر میدارند و میگویند در اثر تشعشع های حاصل از این پارازیت ها ، مردم بسیاری در خطر ابتلای به سرطان قرار میگیرند ،آنها لبخند زنان میفرمایند :

خداوند دو تاش را مرحمت فرموده!!!

و اما در مقابل آنتن های بشقاب دار،بشقاب های آنتن دار هم داریم که تحقیقات نشان میدهد این نوع بشقاب ها از اختراعات بشر اولیه است و یحتمل که آدم و حوا به کمک هم برای اولین باراین بشقاب های آنتن دار را سر هم کرده اند و شاید عنوان ابوالبشر را هم که به آدم داده اند مربوط به همان قسمن ابولش باشد!!مهمترین مزیت بشقابهای آنتن دار اینست که یر خلاف آنتن های بشقاب دار ،هر چه دولتیان پارازیت پخش کنند نه تنها روی این آنتن ها اثری ندارد بلکه گاها فعالیت آنها را سریعتر هم میکند و تنها وجود((سرخر))میتواند فعالیت این بشقابها و آنتن های متصل به آنها رابرای مدت کوتاهی متوقف کند و به محض بر طرف شدن مانع، فعالیت آنها با شدت بیشتری از سر گرفته میشود.کار برد معمولی این بشقابها معمولا هنگام شب است ولی گاهی هم به علت نبودن جا و مکان مناسب،روز ها هم در گوشه و کنار از آن استفاده میشود.

فکر میکنم درس بشقاب تا همینجا کافی باشد.اگر سئوالی باشد تیم تحقیقانی ما برای جواب حاضرند.

شاد باشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 4:8  توسط سیاوش   | 

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد:

بعد از نزدیک به سه ماه آمدم تا از همه دوستان و عزیزانی که در این مدت جویای حالم بودند صمیمانه سپاسگزاری کنم.بیماری خبر نمیکند و وقتی هم که آمد یا بسیار دیر میرود و یا هرگز دیگر دست از سر آدم بر نمیدارد.برای همه شما سلامتی که بزرگترین موهبت الهی است آرزو میکنم و بخصوص از حدود یکصد نفر از شما همراهان مهربان که در مورد آخرین نوشته ام نظر دادید و من با کمال شرمندگی نتوانستم پاسخ هیچکدام را بدهم پوزش میخواهم.امیدوارم کوتاهی مرا حمل بر بی ادبی ویا بی توجهی ننموده باشید.اکنون هم مطمئن نیستم که باز بتوانم این وبلاگ را به روز کنم ولی از آنجا که خود یک پزشک هستم میدانم که در عالم پزشکی هیچوقت صد در صد دو دوتا چهار تا نمیشود، به لطف پروردگار و دعاهای خیر شما امیدوارم.شاد باشید و همیشه سالم و خندان.

 

چپ:

-------

قابله ای که مرا به د نیا آورده بود میگفت:

بر خلاف اغلب نوزادان که با سر متولد میشوند،تو با پا به دنیا اومدی ،اونهم با پای چپ!!

و مادرم در تایید گفته های قابله میگفت:

وقتی در شکم من هم بودی،همیشه سمت چپ قوز میکردی.

وقتی روزهای اول تولدم گذشت و چشم هایم قدرت تطابق پیدا کرد،پدر و مادرم متوجه شدند چشم چپ من به سمت چپ انحراف دارد و کمی دیر تر که به راه افتادم،فهمیدند که پای چپم هم کوتاهتر از پای راستم است و به سمت چپ می لنگم.کم کم که بزرگتر شدم،نمیتوانستم با دست راست غذا بخورم و پدرم از اینکه میدید یکی از بچه هایش با دست چپ غذا میخورد ،تحمل نمیکرد و بار ها از اون مرحوم کتک های مفصلی خوردم و هر بار هم موقع زدن من میگفت:

کره خر !!مگه تو فرنگی هستی که با دست چپ غذا میخوری؟

ولی من هرگز نتوانستم با دست راست غذا بخورم وعین همین کتک ها را در مدرسه از معلم ابتدائی ام خوردم که چرا با دست چپ مشق مینویسی؟

البته این چپ بودن منحصر به همین چند مورد نبود و در بعضی از موارد نگفتنی هم اختلالات چپکی داشتم!از جمله مثلا چند بار در این دستشوئی های خارج از کشور که مرد ها بغل هم می ایستند و در دستشوئی های دیواری به تخلیه مثانه میپردازند از بغل دستی هایم سیر کتک خوردم که چرا پاچه شلوار اونها را خیس کردم؟

ولی با همه این مصیبت ها ،از این بابت خوشحال بودم که در دعوا و مرافعه ها سمت چپ را حواله میدادند و من از این بابت که چپم بزرگتر از راستم بود احساس غرور میکردم که این احساس غرور هم ،زمان زیادی طول نکشید و فهمیدم از نظر قانونی قیمت سمت راست بیشتر از سمت چپ است.در دوران تحصیل تا دیپلم آنقدر این چپ بودن من مشخص یود که بین دوستان و همکلاسی هایم معروف شده بودم به ((سیا چپول!!))یعنی سیاوش چپکی!!

این دوران گذشت وبعد از دیپلم به خدمت سربازی اعزام شدم.اولین باری که سر گروهبان به چپ چپ را یاد میداد آنقدر این کار را خوب انجام دادم که من را جلو صف برد ودر حضور دیگران تشویقم کرد و از یک نوبت نگهبانی هم معاف شدم اما دو سه روز بعد که تمرین به راست راست بود باز هم سمت چپ چرخیدم و سر گروهبان فریاد زد:

اون مادر قحبه ای که اون وسط به سمت چپ چرخید بیاد جلو صف!

من هم که میدانستم غیر از من کس دیگری منظور سر گروهبان نیست باسر افکندگی رفتم جلو صف وبعد از نوش جان کردن چند تا فحش چار واداری دیگرو یک اردنگی(آخه سر گروهبان ما خیلی مودب بود)یکسر روانه بازداشتگاه شدم و فرمودند تا به راست راست را یاد نگرفتی حق نداری از اون سوراخی بیای بیرون.ولی با همه فحش هائی که در طول سربازی شنیدم و کلاغ پر ها ئی که رفتم و انواع تنبیهات دبگر هرگز نتوانستم درست و حسابی به راست بچرخم!!

بعد از سربازی به هر جان کندنی بود وارد دانشگاه شدم.چند روزی از ورودم به دانشگاه نگذشته بود که یه روز دیدم عده ای از دانشجویان در حالی که مشت هاشون را گره کرده بودند و پرچم های سرخی هم در دست داشتند در محوطه دانشگاه راهپیمائی میکنند من هم که همیشه رنگ سرخ برایم رنگی تحریک کننده بود بی اختیار دنبال اونها به راه افتادم و هر چه میگفتند بدون آن که معنی اش را بدونم تکرار میکردم در یک لحظه نفهمیدم چطور شد ولی وقتی چشم باز کردم خودرا در مقابل یکی از باز جویان آن زمان دیدم ایشان از من پرسیدند:

تو چپ هستی؟

عرض کردم :

بله قربان!ملاحظه میفرمائید که همه چیز من چپ است و من اساسا از بچگی چپ بودم.

ایشان با محبت فرمودند:

که اینطور!بسیار خوب من الآن راستت میکنم!

و خدا خیرشان بدهد الحق و الانصاف بسیار مرحمت فرمودند چون من که تا آن زمان همیشه سمت چپ میخوابیدم دیگر تا امروز که سالهای سال میگذرد هرگز نتواتستم روی دنده چپم بخوابم!!و این راست خوابیدن رامدیون و مرهون ایشان هستم چون تنها موردی که در طول زندگی ام راست شدم همین یک مورد بود.

آن زمان که معروف به زمان طاغوت بودمیدیدم که بعضی از چپ ها راست میشن و من هم خیلی دلم میخواست که راست بشم. لذا برای چندین و چند مین باربه دکتر هامراجعه کردم ولی همه اونها به من گفتند :

تو چون بطور مادرزادی چپ هستی راست نمیشی!!

به این ترتیب کم کم پذیرفتم که من یک چپ مادرزاد هستم و راست بشو هم نیستم.

تا اینکه سالها بعد که اتفاقات زیادی افتاد و دیدم که بزرگ مردان چپ هم مثل کیانوری و طبری وبسیاری دیگر هم راست شدند،دو باره فیل ام یاد هندوستان کرد و برای هزارمین بار به دکتر ها مراجعه کردم و تقاضای خودرا برای راست شدن مطرح کردم و از این آقایان مثال آوردم. آنها بعد از معاینات زیاد گفتند:

پدر جان :اینها که تو مثال آوردی فکرشون و عقل شون چپ بود و وقتی دیدند چپ،با اونهمه اهن و تولوپش فرو ریخت و دیگه کسی نیست که بهشون پول و خط بده و ازشون پشتیبانی کنه،راست شدند ولی چپ تو با چپ اونها فرق میکنه تو بطور مادر زادی چپ هستی یعنی خداوند تورا چپکی خلق کرده.این چپ با اون چپ فرق میکنه و ما بعد از اینهمه سال که روی تو مطالعه کردیم فهمیدیم آدم صاف و ساده و پاک و خوب و در یک کلمه آدم خری هستی!!!برو پی کارت و این چند روز و ماهی که زنده هستی با خودت بساز.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 20:43  توسط سیاوش   | 

        قصه

      -------

ملت نجیب و شریف(قسمت سوم)

بچه ها سلام:

باز هم بر گشتیم تا یکی دیگه از قصه های ملت نجیب و شریف را برای تان تعریف کنیم. این ملت که قسمت کمی از خصوصیات او را در قسمت های گذشته نقل کردیم دارای ویژگی های بسیار دیگه ای هم بود که کم کم ودر طی قسمت های مختلف اونها را برای تان تعریف میکینیم.

بعله....یکی دیگه از ویژگی های این ملت شریف و نجیب که گاهی همیشه در صحنه هم بهش میگفتن این بود که علاقه عجیبی به ((دادن))!!! داشت و همه افعالی را که به(( دادن)) ختم میشد برایش دوست داشتنی وعمل به آن را الزام آور میدانست.مثل:

رشوه دادن ،باج دادن،سور دادن،فحش دادن،زیر میزی دادن،پول چای دادن،لو دادن،آبروی د یگران را بر باد دادن،یابو آب دادن،رآی دادن،و خیلی دادن های دیگه!!!که ما به عنوان نمونه این بار کمی در باره رای دادن این ملت با شما صحبت میکنیم.

در آن روزگاران قدیم و عصر بر بریت که هیچ ملتی دموکراسی را نمیشناخت و بوی اون هم توی بینی هیچ بنده خدائی نرفته بود و کسی نمیدونست حکومت مردم بر مردم یعنی چه؟/و همه جوامع بشری از امریکا(که اصلا کشف نشده بود!!)تا اروپا و افریقا و اقیانوسیه همه جا دیکتاتودی و زور گوئی حکمفرما بود،این ملت نجیب و شریف با دموکراسی مثال زدنی خود مثل گوهری بر تارک جهان آنروز میدرخشید. درخششی که نگو و نپرس!!

نحوه اجرای این دموکراسی هم این بود که این ملت هر چند سال یکبارکه معمولاچهار سال به چهار سال بود جمع میشدند و نمایندگانی را انتخاب میکردندو مجلسی تشکیل میدادند که اسمش مجلس شورا بود و بسته به حکومتی که به اونها تحمیل شده بود پسوند این شورا میتوانست، ملی، مشورتی،یا کلماتی از این قبیل باشد و همینطور هر چهار سال یکباربرای انتخاب فردی که بعد ها عنوان رئیس جمهور به خود میگرفت جائی میرفتند که به اصطلاح خودشون میگفتند((پای صندوق رای)).و اما اینکه چطور این نمایندگان و روسای جمهور به این بازی انتخابات راه پیدا میکردند خود داستان جداگانه ای دارد.به این معنی که اول عده ای میامدند و خودرا ((کان-دید))میکردند یعنی به جای نامزد یا داوطلب به سبک استکبار جهانی و مستکبرین خودشون را به مردم میشناساندند اما بشنوید از ملت نجیب و شریف و همیشه در صحنه که وقتی برای اولین بار کلمه ((کان-دید ))به گوششان خورد چنان هجومی برای دیدن!! آوردند که مسئولین دست و پای خودرا گم کردند و بلافاصله دست به دامان اعضای فرهنگستان شدند و آنها هم که حقوق های کذائی را برای چنین روزهائی میگرفتند ..نشستند و گفتند و بر خاستند...و قرار شد که این دو کلمه جدا جدا را سر هم کنند بلکه معنی و مفهوم آن هم عوض شود و لذا کلمه ((کاندیدا))که البته در اصطلاح پزشکی به قارچهای بیماری زا هم اطلاق میشود،پیشنهاد کردند که مورد تصویب قرار گرفت و از آن به بعد ملت نجیب و شریف برای دیدن!!هجوم نمیاوردند و فقط برای دادن میرفتند!!یعنی برای رای دادن.البته آحاد این ملت نجیب و شریف میدونستید که کاندیداهاشون از چندین و چند فیلتر و صافی و آبکش و پارچه تنظیف رد شدند تا به این افتخار یزرگ دست یافتند!و میدونستند هم که الزاما نباید اون کسی که بهش رای دادند از قوطی در بیاد!اما عادت((دادن)) منظور رای دادن است،آنها را پای صندوق های رای میکشاند و بعضی از آنها هم با کاندبداها عکس هائی در حالات مختلف میگرفتند،و کاندیدا هم در حالیکه به ریش رای دهندگان محترم میخندیدند در عکس لبخند مبزدند و با زبان بی زبانی این شعر را که کلمه اولش را میتوان به مناسبت های مختلف عوض کرد در دل میخواندند که:

                  رای را دادید و عکس انداختید                                  از شما دادن ،زما انداختن!!!

و این ملت نجیب و شریف بعد از دادن رای و انتخاب فردبه اصطلاح اصلح،چون دیگه کاری نداشتند میرفتند توی خونه هاشون وماه به ماه هم پول هائی که بهشون وعده داده بودند میگرفتند و زمستون ها زیر کرسی و تا بستونها بالا پشت بام قصه های ملت نجیب و شریف را برای هم تعریف میکردند و با هر چی دم دستشان بود بازی میکردند، و از آنطرف هم روسای جمهور و وزراء و نمایندگان ملت در مجلس و سایر دولتیان هر کار دلشان میخواست بکنند میکردند و هر لفت و لیس و رانت خواری و بالا کشیدن بیت المال را مباح و حلال میدونستند و اگر هم کسی اعتراض میکرد میگفتند :

خودتون انتخاب مون کردید،میخواستید نکنید!!

و ملت نجیب و شریف و همیشه در صحنه هم که میدیدند،اینها راست میگن ،دو باره به ضرب المثل هاشون پناه میبردند و مبگفتند:

خودم کردم که لعنت بر خودم باد.!!

و این قصه ها باز هم اگه بچه های خوبی باشید ادامه خواهد داشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 18:50  توسط سیاوش   | 

من شکستم امروز

ناگهان

آینه را

به گمانم

که

در آن می دیدم

که تو

هم

پیر شدی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 1:26  توسط سیاوش   | 

در میان دست نوشته های قدیمی به شعر گونه ای بر خوردم که در زمان جنگ ایران و عراق و در بحبوحه حمله موشکی صدام به شهر های ایران ،نوشته بودم.از آنجا که به گونه ای این نوشته هم به خصائل اخلاقی و صفات انسانی!!!ملت نجیب و شریف !!مربوط میشود بی مناسبت ندیدم در اینجا بیاورم:

آژیر صدا کرد

و یک لحظه بعد

بمب در خانه همسایه ما

کرد ویران همه آنچه که بود

و هر آن کس که در آن خانه سکونت داشت

سوخت در آتش و دود

و کمی دور تر از خانه ما

مردمان شکر خدا میگفتند!!

که

نکرده است اصابت

و نیفتاده چنین بمب عظیمی

به سر خانه شان!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 21:49  توسط سیاوش   | 

     قصه

  ---------

ملت نجیب و شریف(قسمت دوم)

بچه ها سلام:

قرار نبود که داستانهای ملت نجیب و شریف پشت سر هم براتون تعریف بشه و به صورت داستان دنباله دار در بیاد. قرارمون این بود که هر از گاهی یکی از این قصه ها را براتون تعریف کنم. اما از آنجا که بچه های خوبی بودید،درسها یتون را خواندید،شبها زود خوابیدید،دندانهاتون را مسواک زدید، خیلی تقاضای دنباله داستان را کردید و از همه مهمتربرنامه های تلویزیون های وطنی را تماشا نکردید من هم ، هم به عنوان جایزه و هم به عنوان عیدی این بار هم قسمت دیگری از داستانهای ((ملت نجیب و شریف))را برایتان تعریف میکنم ولی انتظار نداشته باشید نوشته های بعدی هم در این زمینه باشه،اگه عمری باقی بود هر وقت فرصت کردم یقیه ماجراهای این ملت را برایتان تعریف میکنم.

بعله...بچه های خوب،علاوه بر اونهائی که قبلا برایتان گفتم،این ملت نجیب و شریف علاقه زیادی به دروغ گفتن داشت و این خصلت علاوه بر اینکه(با شیر و ذاتش مخلوط بود)،از بچگی توسط وسائل ارتباط جمعی اش هم تقویت میشد.یادم رفت بگویم این ملت نجیب و شریف کلی وسائل ارتباط جمعی داشت مثل رادیو،تلویزیون و مطیوعات که از صبح تا شب دروغ به خورد مردم میدادند و طبق عقیده  بزرگترین دروغگوی آن زمان که گویا اسمش گوبلز بوده مسئولین این وسائل ارتباط جمعی هم عقیده داشتند(دروغ هر چه گنده تر باشه مردم زود تر و بهتر باور میکنند) و لذا صبح تا شب و شب تا صبح دروغ به خورد خلق الله میدادند.مثلا روزنامه ها شون مینوشتند:

هفت میلیون پرونده رسیدگی نشده در قوه قضائیه (که قبلا عد لیه میگفتند) وجود داره یعنی از هر ده نفر جمعیت 70میلیونی ملت نجیب و شریف یکنفر مجرم یا متهم به  جرم است.

یا یکی دیگه شون مینوشت:

چند کلاهبردار که لباس نیروی انتظامی(که قبلا نظمیه میگفتند)  پوشیده بودند دستگیر شدند.

و یکی دیگه شون مینوشت:

وزارت دارائی (که قبلا مالیه میگفتند) اجرای طرح مالیات بر ارزش افزوده را دو ماه به تعویق انداخت.

چون شما بچه های امروزی از این طرح که مربوط به آن زمان بوده حتما اطلاعی ندارید،توضیح مختصری در این رابطه ضروری است.این طرح که باعث میشد دست بازاریهای آن زمان که سر آمد شیادان و کلاهبرداران دوران بودند رو بشه و جلو ثروت اندوزی بی حد و حسابشان تا حدودی گرفته بشود،بلا فاصله با مخالفت این قشر از ملت نجیب و شریف رو به رو شد و اول طلا فروش ها و بعد هم کسبه دیگر دکانها را بستند. مسئولین دارائی(یعنی همان مالیه قدیم) که دیدند((روی زمین سفت نمیشه شاشید) و بازاریها سایر اقشار نیستند که بشه با اونها شوخی کرد((نشستند و گفتند و بر خاستند))و به این نتیجه درخشان رسیدند که((نباید انگشت توی لانه زنبورکرد))و((سری که درد نمیکنه را بی خود نباید دستمال بست)) گفتند چه بکنیم و چه نکنیم که0(سه نشود))لذا اول گفتند اجرای این طرح دوماه به تعویق میافتد و بعد هم یواشکی برای همیشه اون را کنار گذاشتند و روزنامه ها هم که ((نان را به نرخ روز میخوردند))و ابتدا از محسنات این طرح تعریف و تمجید فرا,ان میکردند وقتی(0(هوا را پس دیدند))شروع کردنداز معایب این طرح داد سخن دادن...که ..بعله..این طرح به ضرر منافع ملی((که البته منظور منافع طبقه زحمت کش بازاری!!!بود)و به زیان استقلال و تمامیت ارضی ماست و همان بهتر که اجرا نشود و از آن بهتر اینکه به بوته فراموشی سپرده شود. و اما ملت نجیب و شریف وقتی این دروغ ها رااز رسانه ها و وسائل ارتباط جمعی شان میدیدند و میشنیدند و میخواندند،بر خلاف دولتیان که خنده و شادی را برای این ملت حرام میدانستند،غش غش میخندیدند و چون بر خلاف شعور شان ،شعارشان خوب بود ترقص کنان و بشکن زنان در حالیکه قسمت های پائین تنه را به یمین و یسار و جلو و عقب میچرخاندند به سبک قدیمی تر ها شون میخواندند:

                             ای وزیر عدلیه،در عدلیه،بی عدلیه

                            ای وزیر نظمیه،در نظمیه،بی نظمیه

                            ای وزیر مالیه،در مالیه،در مالیه!!!!

خوب بچه ها:

چون نخ را میکشند و من هم شب عیدی کار دارم این قسمت را همینجا تمام میکنم.سال نو را به همه تون شاد باش میگویم و امیدوارم سالی پر از شادی و نشاط و خنده داشته باشید.

نوروز باستانی این یگانه عید واقعی ایرانیان بر همه شما مبارک.

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 1:18  توسط سیاوش   |