تبليغاتX
دست نوشته های یک پزشک سياوش كاويان

دست نوشته های یک پزشک سياوش كاويان

ملت نجیب و شریف که قسمتی از خصائل بارز او را در قسمت های قبل بیان کردیم ،خصوصیات دیگری هم داشت که کم کم بقیه آنها را هم برایتان باز گو میکنیم.

یکی از این خصوصیات هم این بود که این ملت قدرت عجیبی در تولید مثل داشت و گاهی که دولت ها بنا بر مقتضیاتی از این ملت نجیب و شریف میخواستند که در ازدیاد نفوس کوشا باشند ،انها هم که ذاتا و فطرتا ،گوش به فرمان دولت ها بود ند و اصلا عادت نداشتند بپرسند که چرا و به چه دلیل؟واساسا در قاموسشان چرا ؟و چگونه؟وچطور معنی و مفهومی نداشت ،بلافاصله دست به کار میشدند و مثل آمیب ها و موجودات تک یاخته ای شروع به تکثیر میکردند و همینطور که در همه کارها ی دیگر راه افراط میپیمودند،در این مورد هم کوتاهی نمیکردند و همان روزی که این دستور صادر میشد ، شب آن را اجرا میکردند و بعضی ها هم برای اینکه خود شیرینی کرده و عزیز تر باشند ، همان روز صدور دستور ، حتی نمیگذاشتند کار به شب بکشد وبلا فاصله دست به کار میشدند  و چنین بود که در ظرف مدت کوتاهی ناگهان جمعیت این ملت نجیب و شریف به دو برابر و گاهی بیشتر میرسید چنانکه یکبار ظرف مدت کوتاه سی سال جمعیت این ملت از سی میلیون به هفتاد ملیون رسید و وقتی که چنین میشد ،آنوقت عقلای قوم به این فکر می افتادند که ای با با ...با این خیل جمعیت جوان و بیکار چه بکنیم و چه نکنیم؟اول به فکر تاسیس دانشگاه آزاد می افتادند ، که خوب!..حالا هر طور شده چند سالی سر این جوانها را گرم کنیم تا بعد خدا بزرگه!!!و دولت های بعدی هر کاری دلشان خواست بکنند ،مهم اینه که از ما بگذره!!و بعد که این جوانها فارغ التحصیل میشدند ،دولت های بعدی با خیل بیکارانی مواجه میشدند که هر یک مدرک لیسانس و فوق لیسانس و دکترا دستشون بود و خوب طبیعی است که توقع شان هم بالا تر و چنین بود که در بین این ملت نجیب و شریف ،وقتی شوار تاکسی می شدی ،جلوی داشبورد میدیدی که کتاب ((چگونه در امتحان دستیاری موفق شویم)) ،جناب راننده جلب توجه میکند و وقتی از ایشان میپرسیدی مگه شغل دیگری هم دارید با خجالت میفرمودند شغل دیگری که ندارم ولی مدرک دکترا دارم ،میخوام برای تخصص امتحان بدم!!ویا راننده آژانس تاکسی تلفنی را میدیدی که از سختی امتحانات فوق لیسانس شکایت دارد.

اما از عجائب اینکه هیچکس هم از وضع خود گله و شکایتی نداشت!!چون آحاد این ملت یاد گرفته بودند که از صبح تا شب دستشان توی جیب همدیگر باشد بطوریکه اگر نانوا نان را گران میکرد قصاب هم روی گوشت میگذاشت و سبزی فروش هم سبزی را گران میکرد و قص علیهذا.در این میان کارمندان که زورشان به با لادستی ها نمیرسید از مراجعین زیر میزی و پول چای میگرفتند و پزشکان این ملت که اسم زیرمیزی  برایشان افت داشت ،((آندر تی بل))میگرفتند که اسم دهن پر کن و خارجی داشت!!و کارگران این ملت هم از کارشان کم میگذاشتند و تا میتوانستند هوله میرفتند و اجناس بنجل تولید میکردند تا لا اقل از این راه تلافی کنند و تا حدودی جلوی سود های کلان کارخانه داران و سرمایه داران را بگیرند و تا دلتان میخواست بین این ملت نجیب و شریف میتوانستید ،دزد ،وکلاهبردار وقاچاقچی و معتاد پیداکنید و اینها هم سرشان به کار خودشان گرم بود و یکدفعه هر چه را که دیگران یک عمر دزدیده و رویهم انباشته بودند ،در یک شب به یغما میبردند و داغش را به دل صاحب مال میگذاشتند در حالیکه وقتی جمعیت این ملت نجیب و شریف کم بود ،همه در رفاه و آسایش بودند و با کما ل دوستی و رفاقت و صداقت کنار هم زندگی میکردند بطوریکه یکی از حقوقدانان و قضات بر جسته آنها که مدتی طولانی رئیس دادگستری یکی از شهرهای مرکزی آنجا (که آن روزها به آن یزد میگفتند) بوده ،در خاطرات خود مینویسد:

در تمام مدتی که رئیس دادگستری این شهر بودم این شهر زندان نداشت و فقط یک اطاق کوچک در کلانتری داشتیم که اگر مجرمی بود در آنجا نگهداری میشد و در تمام این مدت که من رئیس دادگستری این شهر بودم فقط یک زندانی داشتیم که آنهم یزدی نبود اما همین شهر وفتی  به راه ترقی و پیشرفت و ازدیاد جمعیت گام گذاشت و جمعیتش دو و چند برابر شد مجبور شدند زندان بزرگی در آنجا بسازند و مجرمین بسیاری در آنجا به بند بکشند و حتی عده ای  را هم اعدام کنند تا عبرت دیگران گردد که نگردید!!!

اما ملت نجیب و شریف گو ششان به این حرف ها بدهکار نبود و طبق معمول به ضرب المثل هایشان پناه میبردند و در اجرای فرامین دولت میگفتند:

بندگانیم جان و دل بر کف                                         دست بر چشم و گوش بر فرمان

و میگفتند اون موقع که پول نمیدادید ما شب جمعه را فراموش نمیکردیم ،حالا که پول هم میدید !!فقط لطفا در هفته چند شب دیگر را هم رسما شب جمعه اعلام کنید تا ظرف مدت کوتاهی جمعیت مان از جمعیت چین هم بیشتر شود!!!

و وقتی تصمیم به ازدیاد جمعیت قطعی شد دست اندر کاران بهداشت ودرمان آنجا به جای توزیع قرص های ضد بارداری و دیگر وسائل مشابه ،دست به پخش و توزیع قرص های ویاگرا و تادگرا و سیلدانوفیل زدند و شرکت های داروئی وطنی و خارجی هم که همیشه آماده چاپیدن این ملت بودند آمادگی خودرا جهت هرگونه امدداد رسانی در زمینه تولید مثل بیشتر اعلام کردند.

اما وقتی اولین بار اعلام شد که چهار صد هزار و اندی خانواده پول اولین تولید مثل شان را در یافت کرده اند تعداد قلیلی آدم های دلسوز ،سئوالی در مغزشان خطور کرد که :

آیا بهتر نبود این چند صد هزار میلیون تومان پولی که در این را ضایع شد به مصرف ایجاد کارخانجات صنعتی یا بهیود وضع کشاورزی مملکت میرسید تا برای پدران این بچه ها شغلی ایجاد شود؟

اما بلا فاصله یاد ضرب المثل هاشون افتادند که:

صلاح مملکت خویش خسروان دانند

.فلذا سکوت را برگزیدند و آنها هم رفتند تا فکری برای شب جمعه شان بکنند!!!!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 21:10  توسط سیاوش   | 

خوشه بر وزن توشه !!و پوشه و در رد یف تنبوشه باشد و آن به دو یا چند چیز گویند که به جائی آویزان باشد!!!این تعریف ساده و قابل قبول خوشه است گرچه خردمندان و صاحبان فضل در فرهنگ های گوناگون تعاریف قلنبه و سلمبه ای از ا این کلمه ساده ارائه داده اند ولی من به مرحومین مغفورین (دهخدا و دکتر معین) پیشنهاد میکنم در چاپ های بعدی لغت نامه های خود این تعریف ساده را به کار برند!!و اما تفاوت خوشه با توشه این است که توشه به ما یحتاج سفر و طعامی که مسافران با خود بر دارند گویند ولی در اصطلاح عوام( همان عوام کالانعام)معنی دیگری هم برای آن منظور کرده اند بدین معنی که اگر چیزی داخل چیز دیگر فرو رود به زبان عامیانه گویند:

توشه!!!

و این توشه با اون توشه اگر چه در نوشتن یکسان باشد در تلفظ متفاوت است و یکی را با طمآنینه گویند که منظور توشه راه است و دیگری را سریع و تند فرمایند که منظور همان توشه دومی است !!

و اما پوشه مقوله دیگری است و به ورق مقوائی گویند که از وسط ،تا میخورد و بیشتر به درد پرونده سازی میخورد و کار برد اصلی و اساسی آن سابقا در عدلیه و حالیا در در دادگستری است!!و از بحث ما خارج.

و تنبوشه لوله های سفالینی را گویند که به هم بپیوندند و در زیر زمین برای آبراهه بکار روند.

غرض از مقدمه فوق این بود که به تاریخ اشاره ای شود .چه در قدیم الایام ملتی بودند که حکومت گرانشان علاقه عجیبی به تقسیم آنها داشنتد بطوریکه ابتدا آنها را به سه دسته ((خودی،نخودی،و بیخودی)) تقیسم کردند و پس از جدا کردن خودی ها،و دادن امتیازات خاص و ویژه به آنها باز هم از این تقسیم بندی راضی نشدند و الباقی ملت را باز هم تقسیم کردند منتهی این بار باقیمانده تقسیم بندی قبلی را خوشه بندی کردند!!!وچون این ملت منابع و ذخائر عظیمی از نفت و گاز داشت دولتمردان قول دادند که نفت را مجانی سر سفره ملت بیاورند و این ملت که الحق و الانصاف مردمان خیلی بدی هم نبودند و هر دروغی را به راحتی باور میکردند پذیرفتند که نفت مجانی سر سفره شان بیآید ولی وقتی دیدند نان و نفت خوردن دل و روده شان را به هم میزند اعتراض کردند و این بار به خوشه بندی رضایت دادند و در سه خوشه قرار گرفتند اما مشکلی بوجود آمد و آن اینکه طبق عادت و رسوم این ملت که فقط خوشه واقعی را خوشه انگور میدانستند و خوشه های انگور را برای مصونیت در مقابل حمله زنبور ها و گنجشک ها کیسه می انداختند یعنی خوشه ها را داخل کیسه های پارچه ای میکردند و برای فصول بعد ذخیره میکردند میبایست هر خوشه را داخل کیسه ای قرار دهند و درب آن را محکم ببندند و ملت که در خوشه های سه گانه قرار گرفته بودند در کیسه جای شان نمیشد فلذا پیشنهاد شد که آنها در گونی بکنند که باز هم با کمبود اکسیژن مواجه شدند و بالاخره شیر توشیر شدو مردم بلا تکلیف و در عین حال شوخ و شنگ و خوش قریحه آن دوران با زبان بی زبانی دسته جمعی خطاب به حکومت گران آن دوران میگفتند:

به گربه گفت آقا موشه

از سوراخ تنبوشه

نه نفت میخوایم ، نه خوشه

.............................

مصرع چهارمش را لطفا خودتون بنا به ذوق و سلیقه تون بگید!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 1:4  توسط سیاوش   | 

شعر گونه

-----------

دام گسترده

و

ماهی آرام

میر ود تا بر با ید

طعمه!!

او

نمیبیند صیا د!

که

دو چشمش شده چون کا سه خون

و به شن های کنار دریا

خیره گشته است و

در اند یشه حیوانی و

آن لذت شیطانی و شهوانی

جان دادن و

جان کندن اوست!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 16:52  توسط سیاوش   | 

مونوس و نونوس:

نمایشنامه رادیوئی :

گوینده:(حالا شما را به شنیدن نمایشنامه رادیو ئی این هفته دعوت میکنیم.)

((افکت...همهمه و صداهای مبهم یکی از کافه های عرق خوری زمان شاه))

- یه چتول دیگه!!!(صدای مرد نیمه مستی که لب بار نشسته !!)

- ((صدای مرد دوم))

 - یه چتول دیگه هم واسه من بیار!!

- ((بار من))چشم !!ولی زیادی تون میشه آقای حقیر زاده!

- مرد اولی:

عجب حسن تصادفی!!فامیل جنابعالی حقیرزاده است؟

- بعله !مگه اشکالی داره؟

- خیر ..قربان خیلی هم خوبه...من از این تعجب کردم که فامیل من هم تصادفا فقیر زاده است!!!

( ح) - خیلی خوشوقتم آقا!!

(  ف) -بزن قدش!

( ح)- چاکرتیم ریفیق!!

(ف)- جنابعالی کجا تشریف دارین؟

(ح)- من...من..همینجا ساکن طهرونم.

(ف)این را که میدونم..منظورم اینه که کجا نشستین؟

(ح)همین دور و برها!

(ف)عجیبه که من تا حالا شما رو زیارت نکردم چون من هم همین نزدیکی ها نشستم.

(ح)شما ازدواج کردید؟؟

(ف)بعله! خبلی وقته

(ح)من هم همینطور

(ف)خانم شاغل هستن؟؟

(ح)بعله...و عجیب هم گرفتارند!!از صبح تا شب و گاهی وقت ها هم از سر شب تا بوق سگ!!!

(ف)شغل شریفشون چیه؟

(ح)تماشای تلویزیون!!!

(ف)عجب !!!دقیقا مثل خانم بنده.!!

(ح)((آهای...آقای...یه چتول دیگه!!لطفا دوتا بیار .یکی هم واسه آقا!!!))

-(بار من::

-چشم قربان!!ولی خیلی زیادی خوردین آقای...

(ح)به تو مربوط نیس!!

-بار من:

-بله قربان!!چشم قربان)

(ح)فرمودید..شغل شریف خانم تون تماشای تلویزیونه؟

(ف)بعله ..و عاشق مونوس و نونوس!!

(ح)منظورتان سریال مونوس و مونوس است؟؟

(ف)بله ..من نمیدونم این نو نوس و نو نوس چیه که خانم دائم داره میبینه و هی میگه تو هم بیا ببین..آموزنده است!!

(ح)البته ممکنه نونوس ونونوس آموزنده باشه !!!ولی این سریالی که شما میفرمائید اسمش مونوس و مونوسه!!

(ف)حالا اسمش هر مزخرفی هست باشه!!مهم اینه که آموزنده است((به سلامتی))

(ح)نوش!!بره اونجائی که غم نباشه!!!

(ف)فدای تو!!راستی خانوم شما چیکاره اند؟

(ح)خانوم بنده هم به همین شغل شریف تماشای شبانه روزی تلویزیون اشتغال دارن.

(ف)یعنی ایشون هم نونوس و نونوس؟؟

(ح)خیر ایشون عاشق ویکتوریا هستن.

(ف)باز هم به خانوم شما آقا!!این ویکتوریا لا اقل باب دندون ما ایرونی هاست!!!!(با خنده..منظورم را که میفهمید!!!)

(ح)ولی خانوم من معتقده که چون هرچی هست زیر سر انگلیس هاست باید هر چی که اسم انگلیسی داره مخصوصا اگه اسم ملکه پر قدرت قرن نوزدهم انگلیس

(ف)زکی!!!

(ح)شما چیزی فرمودین؟

(ف)خیر قربان ..ادامه بدید

(ح)بعله ...عرض میکردم...خانوم من معتقده که هر چی هست زیر سر انگلیسهاست و باید که هر چی که اسم انگلیسی داره مخصوصا اگه اسم ملکه پر قدرت قرن نوزدهم انگلیس روش باشه رو دید ومحصولاتی را هم که به این نام هست خرید!!!!

 ((صدای شیشکی آقای فقیر زاده))

(ح)((آهای گارسون:

دو تا استکان دیگه از همین متاع بیار!!))

گارسون:

- زیادی تون میشه آقای...

(ح)به تو چه مر بوطه !!تو پولش رو بگیر!!

میفرمودید!

(ف)بعله عرض میکردم خانوم بنده عجیب علاقه ای به ویکتوریا داره البته معتقده که ((جرو لیمو هم بد پسری نیست !!!))ولی باور کنید من دلم میخواد سنگ توی سر این (جرو لیمو)بزنم..پسره جعلق قرتی!!

(ح)خودتون را نا راحت نکنید آقای....ولی من نمیدونم چرا همه این هنر پیشه های این سریالها شکل رفیقمون چاوز هستن؟؟

(ف)منظورتون هوگو چاوزه؟؟

(ح)بعله یه چیزی توی همین مایه ها

(ف)خوب بالاخره ما که برای اون ها خونه میسازیم کارخونه میزنیم کمک های اقتصادی میکنیم اونها که کار دیگه ای ازشون ساخته نیست لا اقل از نظر فرهنگی به ما کمک میکنن خدمت میکنن جوونهای ما را به راه راست هدایت میکنن!! و درست در همان ساعاتی که تلویزیون ها و رادیو های اونور آبی چیز خودشون را پاره میکنن!!

(ح)منظورتون چیه؟؟

 

(ف)((منظورم اینه که حلق و حنجره شون را پاره میکنن))اینها خلق الله را به سمت ویکتوریا و جرو لیمو و نونوس و نونوس سوق میدن که یاد شون بره دنیا دست کیه!!

 

(ح)ولی خودمونیم!!اونور آبی ها هم در دروغ گفتن و جفنگ تحویل مردم دادن دست کمی از اینور آبی ها ندارن ها!!

(ف)من دیگه باید برم!!

(ح)من هم همینطور!

(ف)راستی تکلیف این پاچه کو !!چی میشه؟

(ح)فردا صبح تشریف میارید کله پاچه ای سر کوچه؟؟

(ف)حتما خدمت میرسم!

(ح)اونجا خدمتتون عرض میکنم !!

(ف)خیلی خوشحال شدم..(درحالیکه از پشت صندلی بلند میشه و داره می افته میگه:

امشب هم زیادی خوردیم!!

شب به خیر!!

(ح)شب به خیر..باز هم خدمت برسیم!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 23:38  توسط سیاوش   | 

بچه ها سلام:

باز هم برگشتیم به داستانهای ملت نجیب و شریف.

در قسمتهای قبلی کمی درباره این ملت که در روزگاران پیشین در سرزمین فعلی ما زندگی میکرد برایتان گفتیم ولی آن گفته ها مشتی از خروار بود و خصوصیات این ملت نه ابتدا داشت و نه انتها و باز هم کمی از این مقوله میگوییم.

این ملت به چهار عنصر باد و آب و خاک و آتش اهمیت بسیار میداد و ما این بار فقط در مورد ارادت این ملت به باد صحبت میکنیم. ملت نجیب و شریف بسیار به باد اهمیت میداد به طوری که در زبان محاوره ای آنها بسیار کلمات با باد شروع و یا به باد ختم میشد. از نظر علمی اصولاٌ باد در اثر اختلاف درجه حرارت و به هم خوردن تساوی و وزن مخصوص هوا در نقاط مختلف کره زمین به وجود می آید. اما این ملت، به همین معنی ساده باد قناعت نکرده و به مناسبت های مختلف از باد، یاد میکردند. مثلا وقتی جایی از بدنشان ورم میکرد، میگفتند آنجا باد کرده حالا میخواست این باد بر اثر بیماری به وجود آمده باشد مثل باد فتق یا به ضرب مشت و لگد و باتوم و چوب و چماق!!! از طرفی چون بسیاری از این مردم، به خصوص سردمدارانشان از غرور و نخوت و خودبزرگ بینی عجیبی برخوردارد بودند، مردم عادی میگفتند «اینها باد توی سرشونه  و یک روزی این باد خالی میشه و بدجوری هم خالی میشه» از طرف دیگر هر وقت این مردم یک جا جمع میشدند و میخواستند شعار بدهند میگفتند«زنده باد ... پاینده باد ... مرده باد»  و این باد به  این صورت بود که، وقتی کسی، دولتی و یا حکومتی اول میخواست روی کار بیاید ملت نجیب و شریف میگفتند زنده باد و آخرکار که گندش در می آمد و میخواستند زیرآب طرف را بزنند میگفتند مرده باد.از طرفی گاهی هم میگفتند «هر چه بادا باد» و آن وقتی بود که دستشان به هیچ کجا بند نبود و به اصطلاح بی خیال میشدند. گاهی آسمان کشور این مردم نجیب و شریف طوفانی میشد که می گفتند تند باد آمده و گاهی هم این بادها دور هم میچرخیدند که میگفتند گرد باد آمده و بعضی وقتها هم اصطلاحا میگفتند تند باد و گرد باد طومار فلان دودمان را برچید یعنی آنها که تا آن زمان بودند و کر و فری داشتند یک دفعه ریق رحمت را سر کشیدند و نسلشان ورافتاد. بعضی از آحاد این ملت شریف و نجیب خیلی غصه خور بودند و اینها غم باد میگرفتند و زیر گلویشان باد میکرد که امروزی ها به آن گواتر میگویند.

خلاصه علاقه ملت به باد نگفتنی بود مثلاٌ خیلی وقتها، خیلی چیزهایشان را باد میکردند!! و بعد به طرق مختلف بادش را خالی میکردند!!! مثل لاستیک اتومبیل یا چرخ دو چرخه!!!!

آنهایی هم که خیلی اِهِن و تلپ داشتند باد توی غبغبشان میانداختند و یا آنکه چیزهایی کلفت و سیاه و دراز و گاه بدترکیبی به عمل میآوردند که به آنها بادمجان میگفتند که هم آن را میخوردند و هم به هم حواله میدادند! و گاهی هم پای چشم یکدیگر میکاشتند! و زمانی هم دور قاب میچیدند.

یا در شهرهای کویری شان چیزهای بلند مربع یا مستطیل میساختند و به آنها باد گیر میگفتند. از همه عجیب تر این که به صداهایی که از نقاط مختلف بدنشان داخل یا خارج میشد باد می گفتند و مثلاٌ میگفتند باد توی گوشمان پیچیده یا جسارتاٌ آروغ میزدند و میگفتند بادگلو دادیم و اگر از پایین بود میگفتند باد ازمان خارج شده که این نوع باد گاهی صدا دار و گاهی بی صدا بود و اشکال این نوع باد این بود که چه صدا دار و چه بی صدا وضو را باطل میکرد و گاهی هم که صاحب باد عصبانی بود آن را به روح طرفی که ازش دلخور بود نثار میکرد!! و میگویند جراحان این قوم علاقه عجیبی به این نوع باد داشتند به طوری که اگر شکم بیماری را جراحی میکردند به محض این که بیمار بعد از عمل باد خارج میکرد نیش جراح محترم تا بناگوش باز میشد و به علامت رضایت خاطر مبارک سری از روی شوق و شعف تکان میداد و دستی به سبیل خود و دستی به پشت بیمارش میزد و میگفت: «به به ...جانم... دیگه خوب شدی...میتونی فردا مرخص بشی»

خلاصه این باد چنان در رگ و ریشه و گوشت و پوست و استخوان این ملت نجیب و شریف و گاهی همیشه در صحنه رسوخ کرده بود که با شیر در بدن آنها وارد و با جان خارج میشد و شاعر شیرین سخن شان هم سروده بود که:

باد امد و بوی عنبر آورد

 و این مصرع را معمولا به مناسبت آمدن بزرگان به مجلس یا محفل و یا شهری میگفتند و مینوشتند که البته در بعضی نسخ خطی «عنبر» را جدا جدا هم نوشته اند.

اما از همه مهمتر برای این ملت آن بود که در نهایت به ضرب المثلهایش پناه میبرد و درمورد سرنوشت خود و اطرافیانش و سایرین براین عقیده بود که :

هر طرف باد آمد باید بادش داد

و چنین بود که این ملت شریف و نجیب به هیچ مرام و مسلکی پابند نبود و هیچ وقت نه دین و مذهب درست و حسابی داشت و نه مرام و مسلک سیاسی و خود و سرنوشتش را به دست باد سپرده بود و ما باز هم از این ملت شریف و نجیب سخن خواهیم گفت.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 19:57  توسط سیاوش   | 

روزگاری،پر پروازم بود

شوق آوازم بود

و

تو آن روز نبودی

که

گشایم پر و آیم سویت

و

کنم،زمزمه قصه نا گفته عشق.

حال

باز آمده ای ،باز

در

خزانی که مرا

پر پروازی نیست

شوق آوازی نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 13:19  توسط سیاوش   |