من تو را ميفهمم
دفتر شعر من از خاطره ها سرشار است
خاطرات خوش تو
لحظه هايي كه تو بودي و من و شمع و شراب
و خدا بود فقط ناظر ما
لحظه هايي كه تو بودي و من و راز و نياز
و تو ميگفتي با من
من تو را ميفهمم
اشك در چشم تو بود و هوس خواستنت در دل من
شايد آن روز تو را
من نميفهميدم
و تو ميفهميدي
كه زمان كوتاه است
تو زمان را و مرا ميفهميدي
و من آن روز نميفهميدم
راستي را ؛چه كسي باور داشت
كه چنين خواهد شد
چه كسي ميدانست
دفتر شعر من از خاطره سرشار شود
+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 20:9  توسط سیاوش
|