تبليغاتX
دست نوشته های یک پزشک سياوش كاويان

دست نوشته های یک پزشک سياوش كاويان

پشت اين کوه بلند،

همگان ميگويند

دشت بسيار بزرگي خفته ست

که پر از سبزه و گلها و گياهان و

پر از چشمه و نهر  است ودر آن چلچله ها آزادند

که به هرجا که بخواهند به پرواز آيند

ودراين دشت پراز سبزه و گل

نيست نامي ز قفس

چه کسي اما

ميتواند برود بالا

از چنين کوه بلند 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:46  توسط سیاوش   | 

لحظه ها ميگذرند

ديرگاهي است كه او منتظر است

كه بكوبند به در

و بيارند خبر

كه چرا رفت و كجا رفت و چه شد

سالهايي كه گذشت

روزهايي كه برفت

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 14:25  توسط سیاوش   | 

كوره داغ است و هوا گرم و دو آهنگر پير

هر يكي ميكوبد

پتك سنگين به سر آهن سرخ

هر دو پيرند و خميده

هر دو تن خيس عرق

در سكوتي مرموز

هر يكي ميانديشد

كه كدامين روز

آن دگر

زير اين پتك گران

جلو اين كوره

به زمين مي افتد

تا به تنهايي او

بشود صاحب اين كوره و سندان

و تصاحب بكند آن چه كه هست
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 14:24  توسط سیاوش   | 

روزگاري من و انديشه من

ميپريديم بلند

به بلنداي جهان

به درازاي زمان

كودكي سنگ پراند

بال انديشه شكست

پر پرواز بريخت

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 14:24  توسط سیاوش   | 

هيچ كس نيست بداند كه خدا

صبح تا شب به چه مي انديشد

و شبانگاه چه كاري دارد

بهر فرداي خودش

من گمانم اين است

كه خداوند فقط

در تمام شب و روز

به تماشاي سيه كاري ما مشغول است

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 14:24  توسط سیاوش   | 

تو به آينده ات مي انديشي

و من به عاطفه ام

تو به رود جاري زندگي ميانديشي

كه سالها و قرنهاست

از ژرفاي تاريك نيستي ميآيد

و از همان سنگلاخهاي هميشگي ميگذرد

و باز در انتها به تاريكي ديگري مي پيوندد

و من به روشني عشق در قلبي افسرده و خاموش

ميانديشم

كه چون شهابي در آسمان تاريك زندگي ام درخشيد

و به كوير تشنه وجودم ميانديشم

كه باران بهاري عشق

احساسي لطيف و دوست داشتني در آن روياند

دوستت دارم بي هيچ خواسته اي

و اكنون تو به خود بيانديش و خواسته هايت

و من نيز به خود مي انديشم

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 14:23  توسط سیاوش   | 

اين سپيدار بلند

كه در ِخانه ماست

يادگاري است از آن

كوچه باغي كه پر از خاطره بود

كوچه ها پهن شدند

باغها خانه شدند

و بناهاي بلند

از سپيدارِ در ِ خانه ما

بسيار فرا تر رفتند

و تو گويي كه دگر

توي اين كوچه پهن

هيچ كس نيست كه عاشق بشود

هيچ كس نيست كه باز

اين سپيدار بلند

بهر او خاطره اي ساز كند

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 14:23  توسط سیاوش   | 

فكر هجرت همه گير است و دگر

 در هياهوي فرار

هيچ كس نيست

در انديشه وسوداي وطن
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 14:22  توسط سیاوش   | 

ما در انديشه پرواز

     و

         تو در فكر سقوط

اين چنين است كه هرگز

نه تو ما ميشوي و

نه بتوانيم كه ما با تو شدن
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 14:22  توسط سیاوش   | 

كاش ميشد به تفاهم برسيم

من و اين جامعه رفته به خواب

يا كه من هم به چنين خواب گران ميرفتم

يا كه  اين جمع كه خفتند چنين

بپذيرند  كه بيدار شوند

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 14:22  توسط سیاوش   |