با درود فراوان و سپاس بیکران از شما عزیزان همیشه همراه:
دو سال است که بیست و دوم آبانماه برایم روزی فراموش ناشدنی است. نزدیکی های نیمه شب بیست و دوم آبانماه سال 85 بود که به تشویق و یاری و همکاری دختر خانمی دوست داشتنی به نام نسرین که خواهرزاده ام است و بسیار دوستش دارم وبلاگ نویسی را با شعر گونه ای تحت عنوان (آئینه) شروع کردم که تفصیل کامل آن را در پست آبانماه 86 نوشته و در آرشیو وبلاگم موجود است و بیست و دوم آبانماه امسال شروع سومین سال فعالیت این وبلاگ بود و بجا میبود که مانند سال گذشته این مطلب را در همان روز 22آبانماه مینوشتم ولی مسافرتی نسبتا طولانی و عدم دسترسی به اینترنت مرا از گفتگو با دوستان در آن روز بخصوص محروم کرد.در طی این دو سال برایم همین بس که افتخار آشنائی با بسیار کسان را در داخل و خارج کشور پیدا کردم گرچه این آشنائی ها مجازی بوده ولی بسیاری از این عزیزان جای دوستان واقعی را گرفته اند.دوستانی بدون توقع،مهربان،دلسوزو به معنی واقعی کلمه دوست داشتنی.دست گرم و مهربان همه شما همراهان و یاران را از راه دور و نزدیک میفشارم و برای همه شما که یار و همراه و همگام من در این دو سال بوده اید شادی و شاد کامی آرزو میکنم .اگر جواب نظراتتان را در مورد آخرین نوشته ام(فیثاغورث) نداده ام صمیمانه پوزش میخواهم در سفر بودم و دور از اینترنت. و امروز که برگشتم اولین وظیفه خودرا ادای دین به شما دوستان عزیز و با محبت دانستم.
موفق باشید و شاد شاد شاد .
و اما در شروع سومین سال وبلاگ نویسی میخواهم دعوت عزیزی را اجابت کنم که از من خواسته اند در مسابقه کتاب خوانی شرکت کنم . گرچه تا به حال ازاین کارها نکرده ام اما اگر برایتان بگویم دعوت کننده شازده خانومی هستند بسیار گرامی،به من حق میدهید که سومین سال وبلاگ نویسی ام رابا اجرای دستور ایشان شروع کنم و این را به فال نیک بگیرم.گرچه همیشه درهرمسابقه ای که شرکت کرده ام از آخر نفر اول بوده ام!!
من بر خلاف علاقمندان به مطالعه و کتاب و نوشتن، بسیار کم کتاب میخوانم و این هم علتی دارد که توضیح میدهم.شروع کتاب خوانی من از دوران کودکی بود. در آن عالم کودکی دلم میخواست شاه بشوم بهمین جهت هر کتابی که در آن اسم شاه آمده بود میخواندم از شاه لیر شکسپیر گرفته تا موش و گربه عبید زاکانی (که در آن از شاه موشانا سخن رفته بود.)کم کم که بزرگتر شدم فهمیدم آرزوی شاه شدن آرزوی خطر ناکی است بهمین جهت از فکر شاه شدن منصرف شدم و دیگر کتابهائی را که در رابطه با شاه و شاه شدن بود نخواندم و همه را دور ریختم. اما دیدم قدرت چیزی نیست که بتوان به راحتی از آن گذشت و به سادگی دست از سر آن بر داشت لذا تصمیم گرفتم حالا که شاه نمیتوانم بشوم لا اقل صدر اعظمی،وزیری،وکیلی،مدیرکلی،رئیسی ، چیزی بشوم به همین جهت سبک کتاب خوانی خودرا عوض کردم و شروع کردم به خواندن داستان زندگی آرسن لوپن،آل کاپون،دوچ شولتز،بانی و کلاید و بسیاری از گانگستر ها ی غربی و دزدان سر گردنه ،و وسط گردنه،وپائین گردنه شرقی و چهل دزد بغداد و خواندن انواع کتابهای اسرار شعبده بازی و چشم بندی و حقه بازی و پدر سوخته گری.
مادرم که میدید من با اینهمه علاقه در میان انبوه کتابها خرغلت میزنم ضمن اینکه قربان صدقه ام میرفت و برایم اسپند دود میکرد و دعای چشم زخم میخواند همیشه میگفت:
پسرم آخرش یه چیزی میشه!
اما پدر مرحومم وقتی یکبار سرزده وارد اطاقم شد و کتابهائی را که میخواندم دید همه را از اطاقم پرت کرد بیرون و خطاب به مادرم گفت:
خیالت راحت باشه ،آقا پسرت هیچ گهی نمیشه!!
وقتی بالغ و به خیال خودم عاقل شدم ،فهمیدم پدر خدا بیامرزم راست میگفت. لذا همزمان با انصراف از قدرت و وزیر و وکیل و غیره شدن کتاب خوانی را هم به کتاب خوانان بخشیدم و دیگر سراغ هیچ کتابی نرفتم و به همان غور (فیثاغورث) قناعت کردم.
مطمئن هستم شازده خانوم ،بدون لشگر و لشگر کشی،من را در ردیف آخر شرکت کنندگان در مسابقه کتاب خوانی خود قرار خواهند داد.
تا نظر شما و ایشان چه باشد.
