قصه
------------
ملت نجیب و شریف (قسمت اول)
لطفا به سبک زنده یادان مولود عاطفی و صبحی مهتدی قصه گویان قدیم رادیو که برای بچه های دیروز و پیر و پاتال های امروز قصه میگفتند،بخوانید.
بچه ها سلام:
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا همه بودند!!
در روزگاران خیلی خیلی قدیم،در قسمتی از این کره خاکی بزرگ،ملتی زندگی میکردند ،که به آن ملت ،میگفتند ملت نجیب و شریف.این ملت خصوصیات عجیب و غریبی داشت که ما طی سلسله قصه هائی که برایتان تعریف میکنیم به آنها میپردازیم.
یکی از خصوصیات این ملت نجیب و شریف این بود که در زبانشان ضرب المثل های زیادی وجود داشت و آنها هم ((مو به مو و نعل به نعل)) طیق اون ضرب المثل ها رفتار میکردند.ضرب المثل هائی که در هیچ زبان و فرهنگ دیگری نه تنها وجود نداشت ،بلکه اگر هم چیزی بود کاملا بر عکس آنچه بود که این ملت نجیب و شریف به آن اعتقاد داشتند و عمل میکردند.به عنوان نمونه:
این ملت نجیب و شریف میگفتند((دیگی که برای من نجوشه،سر سگ توش بجوشه!!))و کاملا به این ضرب المثل شان عمل میکردند. بر مبنای این ضرب المثل،یک یک افراداین ملت ، فقط و فقط به فکر منافع و جیب خود شان بودند و هر گونه ریا و تزویر و دروغ و حقه بازی را جایز مید انستند،مشروط بر اینکه منافع خودشان حفظ بشود.در حالیکه در همان موقع در کتابهای درسی شان از فداکاری و گذشت در راه همنوعان میگفتند و میتوشتند و از سرزمین های دیگر مثال می آوردند و داستان پطروس فداکار رامینوشتند و درس میدادند که در گوشه دیگری از جهان آن وقت برای نجات مردم شهرش از خطر شکستن سد،یک شب سرد زمستان انگشتش را تا صبح توی سوراخی که در سد ایجاد شده بود،قرار داده و صیح اورا یخ زده کنار سد یافته بودند. اما افراد ملت نجیب و شریف،برای منافع خودشان،انواع و اقسام اجناس تقلبی ،حتی مواد غذائی و داروئی فاسد به دیگران میفروختند و از مردن و بیمار شدن و معلول شدن همنوعانشان ابائی نداشتند.و یا در حالیکه حکومت گران سایر ملل آن زمان بابت دخل و خرج مملکتشان به مردم پاسخگو بودند مسئولین و کسانیکه بر این ملت نجیب و شریف حکومت میکردند در پاسخ سئوال مردم میگفتند((فضول را بردند جهنم، گفت هیزمش تره))و یا اینکه میگفتند ((چکار دارید به این کارها،خر خودتون را برانید)).
بله بچه های خوب ،این ملت خصو صیات عجیب و غریب دیگه ای هم داشت که تقریبا همه این خصوصیات بر میگشت به همان ضرب المثل هاشون.مثلا یکدفعه میدیدی جمعیت زیادی از این ملت ،از یک سر خیابانی مشت هایشان را گره میکردند و در حالیکه به سمت آخر خیابان میرفتند فریاد میزدند:
مرگ بر فلانی!!
و همین جمعیت وقتی به انتهای خیابان میرسیدند و با جمعیتی که از رو به رو میآمدند و میگفتند :
زنده باد فلانی!! مواجه میشد ند ومیدید ند آن گروه جمعیتشان بیشتر و قدر تشان زیاد تراست،به همدیگه میگفتند((سمبه روبروئی ها پر زور تره)) ولذا همان عده بر میگشتند رو به سمت همان اول خیابان . و جلو جلو اون دسته عقبی ((حنجره خودشون را پاره میکردند))و میگفتند زنده باد فلانی!!البته این فلانی اول و آخر خیابان یکنفربود.و وقتی از شون میپرسیدی چرا این کار را کردید،و مگه شما از روی ایمان و عقیده تون این زنده باد ها و مرده باد ها را نمیگو ئید،آنها نمیفهمیدند شما چه میگوئید و میگفتند باید با زبان ضرب المثل از ما سئوال کنی .آنوقت مجبور بودی به آنها بگوئی:
((آخه ،نه به اون لب خزینه بوسیدن تون،نه به این توی مسجد گوزیدن تون))
آنوقت سئوالت را میفهمیدند و فیلسوف وار سر شان را تکان میدادند و میفرمودند:
((برای مصلحت روزگار ،گاهی باید در کون خر را هم ماچ کرد))
بعله بچه های خوب،
و چنین بود که این ملت نجیب و شریف،سال ها و قرن ها پا بر جا ماند و مردمش با ((زیر هر علم سینه زدن))و به زور هر زور گوئی بدون چون و چرا تسلیم شدن،همچنان به روز مرگی خود ادامه دادند بطوریکه قرنها بعد معلوم نبود مردم این ملت نجیب و شریف عرب هستند یا عجم،ترک هستند یا تاتار،از تخم و ترکه چنگیز و تیمور و افاغنه اند یا از همان نژاد اصیل و پاک آریائی.
و ما اگر بچه های خوبی باشید باز هم از این ملت نجیب و شریف با شما سخن خواهیم گفت.
فعلا بدرود .
